خرید بک لینک
div class TopPost div class TopPost2 div class Post title 06 06 div div div div class C post div class CenterPost p امروز 33 سالم تموم شد و رفتم تو 34 سالگی p p امروز کلا به قول این دهه هشتادیا پریود مغزی بودم به نیروهام میپریدم سرشون داد میزدم و p p مث این دیوونه ها انگار یه چیزی کم داره و دو تخته هم اضافه بار p p اصلا حال دلم خوب نیست امروز p br div div div class LowPost div class t date تاريخ دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ 17 4 نویسنده omid 256 span dir rtl span div div div class pagination div

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: جمعه 28 آذر 1404 ساعت: 15:16

تو را دوست دارم تو را دوست دارم بخاطر تمام آنچه که بود تو را دوست دارم بخاطر تمام دلهره های عاشقانه ای که برایت سرودم تو را دوست دارم بخاطر لدت اولین گناه تو را دوست دارم برای حس قندابه ی قلبم به هنگام فکر کردن به تو تو را دوست دارم بخاطر حس گرم اولین بوسه تو را دوست دارم بخاطر دوست داشتن تو تاريخ شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۳ 16 33 نویسنده omid 256ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: جمعه 28 آذر 1404 ساعت: 15:16

a href last search q صداها صداها a a href last search q رونمیشنوم رونمیشنوم a گاهی اوقات صداها رو نمیشنوماصلا انگار قرار نیست بعضی صداها شنیده بشه یا اصلا بشنوم گاهی اوقات دلم از خودم پره تا حالا شد دلت برای دل خودت بسوزه من واقعا گاهی وقتا دلم برای خودم میسوزه اصلا چند وقتیه فقط دلم برای دلم میسوزه هر چی دارم میگردم توجیه کنم نمیشه که نمیشه عین این دیوونه ها داره دنبال مقصر و تسکینش میگرده انگار کسی رو کم داره تاريخ شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ 14 9 نویسنده omid 256ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: جمعه 28 آذر 1404 ساعت: 15:16

a href last search q پاییز پاییز a دل خسته انگار تمام خستگی هام جمع شدن تو پاییزدیگه دل و دماغی واسم نمونده نمیئونم چرا اینقدر فضا خسته و دل آشوب و خالیه هر چی هم فضای فکری رو عوض می کنم انگار نه انگار مث اینکه خبری نیست چیزی عوض بشه یا حتی تغییری کلا روبراه نیستم برگای پاییز داره میریزه ولی کلا انگار دلم خالی شده دلم یه سفر یه هفته ای بدون آنتن میخواد برم برای خودم اونقدر دور که ندونم ادمایی که کنارشون رد میشم هوان یا درختای کنارگذرم تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ 11 0 نویسنده omidادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: جمعه 28 آذر 1404 ساعت: 15:16

div class TopPost div class TopPost2 div class Post title a href last search q نفهمی نفهمی a div div div div class C post div class CenterPost p چقدر سخت است با کسی باشی که بودنش در منفعتش است p p اصلا انگار امده برای تجارت برای منفعت از بازار p p واقعا بدرد نمیخوره و بدرد نخوره p br div div div class LowPost div class t date تاريخ یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ 12 35 نویسنده omid 256 span dir rtl span div div div class pagination div

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: جمعه 28 آذر 1404 ساعت: 15:16

روزگار عجیبیه، گاهی اوقات هر چقدر تلاش میکنی، هرچقدر سعی میکنی، یه موضوعو روبراه کنی نمیشه که نمیشه ...

اصلا فهموندن یه موضوع به کسی که فکرش و ذهنش کوچیکه ، سخته مثل کندن کوه با دست خالی...

حیف که تفکر ناپخته نمیزاره دل آدم خوب دربیاد و دلش خوش باشه...!

اصلا یه روزی میرسه که میگی، ولش کن، هرچی شد شد ...

دیگه مهم نیست...!


برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: سه شنبه 22 اسفند 1402 ساعت: 18:18

میدونی قشنگی اینجا به چیه؟؟

هیشکی نمیاد یه دور اینجا بزنه...

امروز داشتم تو اینستا یه کلیپ از شادمهر دمیدیدم در خصوص ژینا ، عشق اولش...

تو نریشن کار گفت : هرچه قدر هم زندگی کنی و زنتو دوست داشته باشی، بازم محاله عشقت رو فراموش کنی!

حالا زن یا مردش هیشکدوم فرقی ندارن...

تمام...


برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1402 ساعت: 11:38

الان که دست به قلم شدم، نمیدونم چرا دارم می نویسم، اصلا جالبیش به اینه که هیچ مخاطب خاصی هم نیس که بیاد و این چرندیات رو بخونه.انگار شده مث یه ویرونه خونه، یه انباری بی صاحاب که فقط داخلش پر وسایله...هوا بارونیه، دل گرفت . ابری طور و سرد...انگار این وسط قرار نیست چیزی عوض بشه و انگار فراره تا ابد من بنویسم و بنویسم و خودم بخونم...!!...البته زیادم بد نیست، آدم یه دفترچه داشته باشه که هیچ کس ازش خبر نداشته باشه...یه دفترچه پر از خاطرات مگو...مگو و مپرس و بخواب ...نمیدونم!!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 22:52

هوا، چیز عجیبیه، امروز هوای سرکارم، خیلی دل گرفت و طوفانیه.

اینجور وقتا دلم میره به 10-12 سال قبل، زمانی که نمیدونم چرا دلم یجوری میشد...

دل منم با دل بقیه زمینتا اسمون فرق داره، نمیدونم اصلا چشه، چه مرگشه و قراره چه اتفاقی براش بیفته...

در ضمن ، خیلی وقته از ته دل، هوای دلم به دلم نخورده!!!!!!!!!!!!!!1


برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1402 ساعت: 15:16

نمیدونم الان چم شده، دلم میخواد فقط فقط بنویسم، نوشتن ادمو اروم میکنه، دلم واقعا یه جاده میخواد با اهنگایی که منو ببره به اوج دوران عاشقیم...دورانی که برای فکر کردن بهش، قلب به تپش میفتاد...احساس میکنم گاهی وقتا به این صفحه سر میزنی، میخونی و گاهی هم.... ولی خبرش رو نمیدی، چون به خودت قول دادی دیگه تموم بشه و تمومش کنیاینجا تنها جاییه که نوشته هامو سانسور نمیکنم، میدونم فقط مگه تو فقط بهش سر بزنی با یکی اتفاقی ببینه که اونم براش مهم نیس...ولی بدون، هنوزم دلم برمیگرده به ده سال قبل ...به همون دلشوره قدیمی...همون نگاه...همون حس...همون عاشقی, عاشقتم! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1402 ساعت: 15:16

ما آدما زندگی عجیبی داریم، می دویم و می دویم...زندگیمون سرشار از دویدن هایی است که نمیدونیم به چی میخواهیم برسیمافتادن ها، بلند شدن ها، عاشق شدن ها و خیلی از ها هایی که تو زندگی مونده و ما یه خاطره ازش داریم."خاطره ها" هم یکی از همون ها هایی که به دلت می شینه و ناخواسته وناخودآگاه بهش فکر می کنی، فکر می کنی و گاهی لبخند و گاهی اشک ازش می چکه...خاطرات، به طرز عجیبی دلهره آور و زیبا هستن ، سهل و ممتنع که شنیدی، به نظرم اینجاس... ( هم حسرت میخوری و هم لذت ، هم میخندی و هم تبسمی همراه با هزاران فریم خاطره و لبخند وبوسه و عشق همراهش هست...)شاید زندگی ما یه جایی روی این دایره خاکی یه جایی ، ما رو به هم نزدیک کنه، یه تصادف، یه یهویی و یه نگاه دوباره...نمیدونم قراراه چیکار کنم، شاید چشممو بستم و نشستم و شایدم یه قهوه دعوتت کردم...شاید... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: جمعه 25 فروردين 1402 ساعت: 12:46

شاید شده که تو این وقتا به این صفحه یه سر بزنی، شایدم گذرت اصلا نیفتاده! اگه افتاده، یه ندا بده...

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 11:48

من دایره دوستیام بسیار محدوده، یه رفیقی داشتم که خیلی کنارش راحت بودم راحت و دوست داشتنی،تنها دلخوشیم همون بود ، ولی خوب به اسم تقدیر و بی عرضگی خودم، رفیقم رو از دست دادم -حالا هم دیگه همه چیز تموم شده وهیچ چیزی برای فکرکردن بهش هم نمونده!!!رفیق خوب ، خیلی خوبه - خیلی خوب ، امیدوارم سهم زندگیش ، خوشبختی و زیبایی باشه...اینکه دارم بعد از این همه وقت دوباره مینویسم، دل خودمه، همین و بس !!!...!!!...!!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 6 مهر 1401 ساعت: 22:59

زندگی چیز عجیبیه، نمیدونی اخرش قراره چی بشه و به کجا ختم میشه...دویدن ها برای رسیدن به چیزی که اصلا انتظارشو نداری و نمیدونی قراره چه اتفاقاتی برات بیفته...زندگی میون هیاهوی دنیا ، با ادمایی که انگار فهم ودرکشون از دنیا فقط یه چیز محدوده و قراراه انگار برای همبنجا بمونن!بعضی وقتا ادم میخواد بکنه وبره از این در و دیوار خود ساخته و پرواز کنه تا بی نهایت، نمیدونی قراره تهش چی بشه، ای کاش هایی همیشه برات هست که نمیزاره دلت اروم بگیره و مرتب خودخوری پشت خودخوری!مگه قراره ما ادما چندسال زندگی کنیم!!؟گاهی اوقات خسته میشی، خسته از تموم ادمای دور و برت، خسته از همه سلام وعــلیک های بی مزه و سردی که اطرافته...دلم میخواد بکنم و برم، برم یه جایی که خودم باشم و خودم...گاهی وقتا ادم دلش میخواد خودش باشه، بدون سانسور، بدون وقت قبلی، عادی و بی الایش با اون کسی که عشقو باهاش تجربه کردی...!................................................................................! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 6 مهر 1401 ساعت: 22:59

گاهی اوقات دست ودلت همینجوری قراره فقط بنویسن و بنویسن. بی هیچ دلیل خاص و فقط برای دل خودت.تنهایی! تنهایی بدترین درد دنیاست، فکر میکنم خدا هم از تنهاییش ناراحته!!!گاهی وقتا دلت میخواد فقط برا دل خودت باشی، خودت باشی و خودت و یه جاده که بزنی بری و موزیکش بقول تتلو، جر بده این جاده رو با ...زندگی چیز عجیبیه!روزی هدیه ایست برای تو، اگه قدرشو دونستی، که لطف خداست وگر نتونستی که خریت خودته که هدیه از دستت میره..........!!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش بهرامی تاريخ: چهارشنبه 6 مهر 1401 ساعت: 22:59

صفحه بندی