روزگار اون جوری که ما میخواستیم پیش نرفت ولی خط هایی که رو خاطراتمون افتاده محاله پاک بشه...
اونقدر گرمی دستامون زیاد بود که گاهی فراموش میکردیم یه روزی باید از هم دور بشیم ، فراموش کردیم فاصله ها رو...
نمیدونم چرا ولی یادمه یه بنده خدایی بهم گفت وقتی با تو هستم، گذر زمانو احساس نمیکنم...
حالام دیگه گذشته . گذشت ...
فقط وقتی یادم میاد خودمو لعنت میکنم که چرا نشد،
همین...

برچسب:
نویسنده: ستایش بهرامی